هیچ کس ویرانیم را حس نکرد ...وسعت تنهاییم را حس نکرد
در میان خنده های تلخ من ... گریه پنهانیم را حس نکرد
در هجوم لحظه های بی کسی ... درد بی کس ماندنم را حس نکرد
آنکه با آغاز من مانوس بود ... لحظه پایانیم را حس نکرد
هیچ کس ویرانیم را حس نکرد ...وسعت تنهاییم را حس نکرد
در میان خنده های تلخ من ... گریه پنهانیم را حس نکرد
در هجوم لحظه های بی کسی ... درد بی کس ماندنم را حس نکرد
آنکه با آغاز من مانوس بود ... لحظه پایانیم را حس نکرد
نه! در دلم انگار جای هیچکس نیست
آنقدر تنهایم که حتی دردهایم
دیگر شبیه دردهای هیچکس نیست
حتی نفس های مرا از من گرفتند
من مرده ام در من هوای هیچکس نیست
دنیای مرموزی است ما باید بدانیم
که اینجا هیچکس برای هیچکس نیست
باید خدا هم با خودش روراست باشد
وقتی که می داند خدای هیچکس نیست
من می روم هرچند می دانم که دیگر
پشت سرم هم دعای هیچکس نیست
من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دور در خشم،در مهربانی، در دلتنگی،در خستگی، در هزار همهمه ی دنیا یکه و تنها بشناسد
من تو را به کسی هدیه می دهم که راز معصومیت گل مریم و تمام سخاوتهای عاشقانه ی این دل معصوم دریایی را بداند و ترنم دلپذیر هر آهنگ ، هر نجوای کوچک برایش یک خاطره باشد
او باید از نگاه تو تشخیص دهد که امروز هوای دلت آفتابی است یا آنکه دلی که من برایش می میرم سرد و بارانی است
ای بهانه ی زنده بودنم، زیباترینم! من تو را به کسی هدیه می دهم که قلبش بعد از هزار بار دیدن تو باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد
همانطور عاشقی ، همانطور مبهوت و مبهم...
تو را با دنیایی حسرت به او خواهم بخشید
ولی آیا او از من عاشق نر و از من برای تو مهربان تر است؟
آیا او بیشتر از من برای تو گریسته است؟نه هرگز... هرگز
بک بار دیگر بگذار بی ادعا اقرار کنم که هر روز دلم برایت تنگ می شود
روزهایی که تو را نمی بینم ، به آرزوهای خفته ام می اندیشم
به فاصله ی بین من و تو
کاش چون پاییز بودم...کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد
آفتاب دیدگانم سرد می شد
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان اندوه طوفانی به جانم چنگ می زد
اشکهایم همچو باران,
دامنم را رنگ می زد
وه...چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند... شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله می زد
در شرار آتش دردی نهانی
نغمه ی من...
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته...
کاش...
کاش چون پاییز بودم.
تو را من جسته ام در عمق جانم
تو را من ديده ام در جسم و جانم
تورا ميگويم اي خوب و وفادار
تورا آري تورا اي بهترين يار
تو را من هر زمان ميجويم از نو
تو را از نو تو را از نو تو را نو
فداي هز چه دلتنگي که داري
برايت شعر ميگويم من از نو
براي تو که شيرين تر ز جاني
جهاني تو برايم يک جهاني
نميخواهم جهان را بي وجودت
تو را تنها تو را ميخواهم از تو
نگاهم با نگاهت در تلاقي است
دلم يک اسب وحشي ، اسب ياقي است
در امواج صدايت مهرباني است
و در حرف قشنگت همزباني است
اين خسته را بگذار, يکدم بياسايد, يکدم بيانديشد, شايد به خود آيد.
از من چه می خواهی؟ يک شب رهايم کن, از خود جدايم کن ، در اين قمار بخت, با اين حريف سخت, بازنده ای بايد. از من چه می خواهی؟ من زاده ی دردم , سوزان ولی سردم ، تنهای تنهايم با آرزوهايم. از من چه می خواهی؟ ای محتسب لختی, من را به خود بگذار, اين بند سنگين را, از پای من بردار ، بگذار بگريزم , اندوه ديرين را، با شوق آزادی در هم بيامیزم ، در جام جان ريزم. از من چه می خواهی؟ درچشم تو پيدا شور است و شيدايی، عشق و اميد و مهر, دنيای زيبايی، درچشم من پنهان, درد شکيبايی از من چه می خواهی؟ با من سپردی راه، شبهای تار تار در کوچه های سرد، راهی که نسپارد , جز يک" دل پر درد". آنگه کشيدی پای ماندی ز همراهی، من را رها کردی در چاه گمراهی از من چه می خواهی؟ وقتی بريدی مهر، گفتی "صلاح اين است" ، هرگز ندانستی کاين سينه ی غمگين، از آه , سنگين است! از من چه می خواهی؟ ديگر دريغی نيست، بر گير اين جان رادانم که می خواهی...
که سطر به سطر
ما را جدا نوشته اند
چه قصه تلخي ست زندگي
وحید کیانپور عزیز
که دریای مواج چشمانت مرا در خود بلعید
چگونه از تیری که از کمان ابروانت رها میشود در امان باشم
که مرا در حصار عشقت گرفتار کرد
چگونه غم این دل شیدا را با تو باز گویم
در حالی که تو استاد لیلی بوده ای و رهبر شیرین
چگونه مثنوی بلند نگاهت را بسرایم
بطوری که نوای زندگی را با دلی آکنده از عشق می سرایی
که تو بهترین نوازنده نوای عشق هستی بهترینم
چگونه انوار پرتو های قلبت را به جان بخرم
که خورشید اعظم از پرتو های روشنایی تو خجل است
چگونه عشقم را به تو ابراز کنم
که تو عشق را تا مرز جنون طی کرده ای
چگونه ........؟
چگونه .........؟
چگونه .........؟
پس مرا دریاب ......!!!
آرام باش
و مثل فرورفتنِ پایِ گوزنی در برف
آرام بگیر
من از درونِ تو حرف میزنم
اگر بخواهی
تابستان هم برف میآید
حرکت کن
از جا بلند شو
تا زمین تندتر بچرخد
و به آرزوهایت برسی
کلمهیِ کاملشده
بارانِ چکیده بر بالِ پروانه
و شیرهیِ شفافِ انگوری تو
زلال باش
اگر بخواهی
دست دراز میکنی
ابری در آسمان میگیری
اگر بخواهی
درخت خشک با نگاهت
انجیر به شاخهاش میروید
و تو را ببری اگر به دندان بگیرد
هیچت نمیشود
که من از درونِ تو حرف میزنم
ستارهها
به چشمان تو میریزند
تا جهان را دوست بداری
و دشمنانت را حتا
دوست بداری
آسمان آن قدر آبی دارد
تا خیالت راحت باشد
آسودگی از تو است
و تویی که میشود آسوده باشی
پایِ درخت گلابی بخوابی
خواب بهشت ببینی
در کوچه راه میروی
آرامشت
آجرها را به وجد میآورد
و آب در جوی
به تماشایت میایستد
دوست میدارم
فرشتهای را که از میانِ دو ابرویت بیرون میآید
به مادران میماند
و گاه بلبلی از دهانت
در گوش خلق میخواند
لعابِ لاجوردی کاشی
شکسته نستعلیق نَرم
کرشمهیِ برگی در باد
اینها تو میتوانی باشی
اگرسرودت را از حفظ بخوانی
و از دیدن یشمیِ کوه در مه
به وجد بیایی
دریا را در
لیوانِ دستهدار
جرعه، جرعه، سر بکش
تا حرفهات به شکلِ
توت وُ گز به زمین بریزد
شیرینزبان
رستم اگر زنده بود
عاشقت میشد